محل تبلیغات شما

یک کاروان تا آسمان آرام می رفت

دل خسته و دامن کشان آرام می رفت

رو سوی کوی دلبران آرام می رفت

بشکسته بال و نیمه جان ترام می رفت

آرام می رفت و ز جانش آه می ریخت

با هر قدم صد ناله ی جانکاه می ریخت

این کاروان از غربت و غم ها خبر داشت

همچون پرستو خون به روی بال و پر داشت

زخمی عمیق از داغ هایی بر جگر داشت

می رفت و سوی خاطرات خود نظر داشت

از خاطرات جانگدازش یاد می کرد

می سوخت چون شمع و ز جان فریاد می کرد

وقت مرور خاطراتی بی شمار است

دل ها خزان و دیده ها ابر بهار است

هر یاس که دلْ تنگ یک لاله عذار است

از هجر رخسار کل خود بی قرار است

هر یاس نیلی زیر لب آرام می گفت

ای وای از آلاله ای که بر زمین خفت

این قافله می رفت اما با خدا بود

از نای دلْ سوزانِ نای نینوا بود

آرام می رفت و چه مدهوش از بلا بود

ناگاه دید آن دم میان کربلا بود

نزدیک این دشت از جنون لبریز آمد

چون برگ ریزان ریخت و پاییز آمد

محمد مبشری

خبرت هست که آن طاق معلا افتاد. ولادت پیامبر

بسمِ ربِّ النّور آقا جان بیا. امام زمان

ای بهار وجود اهل وجود. امام زمان

رفت ,آرام ,یک ,ریخت ,ها ,کاروان ,می رفت ,آرام می ,رفت و ,هر یاس ,است هر

مشخصات

آخرین مطالب این وبلاگ

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی
دنیانت peozolcusound مجله سرگرمی وتفریحی زاویــــــه quiperviamog دیجیتال مارکتینگ روزهای خوب من Jose's collection دانلود فیلم ایرانی فید بده ترین های جهان